۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

ناگزیر

نیچه می گوید : "خدا مرده ست"
من اگر باور کنم یا نه
این سخن در گوشه ی جانم
گنج ایمان مرا برده ست

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

راوی


در زیر رواق و گنبد چرخ کبود
گفتند : یکی بود و یکی نیز نبود
من رفتم و برگشتم و در دستانم
یک کیسه پر از مردمک چشم حسود

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

قصه ی مردانگی


در نظر مرد قناري پرست
چلچله ي چشم تو زيبا تر است
بال و پر چلچله را باز كن
با دل من دلبري آغاز كن
اي همه تن رشك گل ياسمن
ديده گشا بر گل احساس من
اشك شرر بار مرا نوش كن
قصه ي مجروح مرا گوش كن:
در شب نامردي زنجير ها
سلسله ي وحشي خنزير ها
جان مرا زخم پياپي زدند
اسب مرا سوي عدم هي زدند
بر گذر تيغ دو دم تاختم
هستي خود را به عدم باختم
اسب من اينك دم درگاه توست
ملتمس ديده ي آگاه توست
لاشه ام از گرده اش آويخته
خون من از پيكره اش ريخته
دست نوازش گر نازت كجاست ؟
حلقه ي گيسوي درازت كجاست؟
دشنه ي مرد افكن نامردمان
از جگرم كرده دو صد خون روان
در وطن اين خانه ي ديرين ما
اين شكرين شهرك افسانه ها
قصه ي مردانگي از ياد رفت
خرمن صد عاطفه بر باد رفت
تا سخن از دين خدا ساز شد
پاي شغالان به وطن باز شد
در كف هر لوطي دجال وش
_طايفه ي بي هنر لوش و لش _
رشته ي تسبيح و تبسم گسست
چوبه ي تكفير به جايش نشست
****
بوسه بده بوسه كه بيگاه شد
كار من خسته فقط آه شد
بوسه بده بوسه كه من تشنه ام
زخمي نامردي صد دشنه ام
18 / 9 / 86

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

بیعت


برای ترانه ی موسوی


مردی که پلکش را به ما بخشید

در چشم هایت زندگی می کرد

در مردمک هایی که بوی نسترن می داد

{بوی خوب زن می داد

ای با تو بیعت کرده در هفت آسمان هفتاد و اندی مرد نام آور !

ای لاله ی پرپر!

مردی که پلکش را به ما بخشید

در چشم هایت زندگی می کرد

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

تفاوت


یک چاله باران را تصور کن!
یک ریگ کوچک می تواند خواب او را بر بیاشوبد
برخی از این مردم
اندازه ی یک چاله باران اند
برخی دگر اندازه ی یک حوض
با ناز ِ شست تکه ی سنگی پریشان اند
برخی دگر هم مثل یک استخر
سیلی خور اندام انسان اند
حالا بیا تصویر خود را دیدنی تر کن!
_در پهنه ی باور_
کی دیده ای بر هم خورَد با سنگ
دریای پهناور؟
با این حساب ای دوست!
قلبی که دریا شد
با صخره های دامن البرزهم لب پَر نخواهد زد
چرکین نخواهد شد


۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

وجدان

و


این سوی در ، انبار غلاّت است

آن سو کسی در فقر و نکبت ، گم

وجدان خواب آلوده می خوانَد:

دیم دیم دَدَم دیم دیم دَدَم دُم دُم



آن سوی در ، انبار باروت است

این سو همان در فقر و نکبت ، گم

سیگار او بر خاک اگر افتد:

بُم بُم بُبُم بُم بُم بُبُم بُم بُم


ای وای بر مردم!