۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

قصه ی مردانگی


در نظر مرد قناري پرست
چلچله ي چشم تو زيبا تر است
بال و پر چلچله را باز كن
با دل من دلبري آغاز كن
اي همه تن رشك گل ياسمن
ديده گشا بر گل احساس من
اشك شرر بار مرا نوش كن
قصه ي مجروح مرا گوش كن:
در شب نامردي زنجير ها
سلسله ي وحشي خنزير ها
جان مرا زخم پياپي زدند
اسب مرا سوي عدم هي زدند
بر گذر تيغ دو دم تاختم
هستي خود را به عدم باختم
اسب من اينك دم درگاه توست
ملتمس ديده ي آگاه توست
لاشه ام از گرده اش آويخته
خون من از پيكره اش ريخته
دست نوازش گر نازت كجاست ؟
حلقه ي گيسوي درازت كجاست؟
دشنه ي مرد افكن نامردمان
از جگرم كرده دو صد خون روان
در وطن اين خانه ي ديرين ما
اين شكرين شهرك افسانه ها
قصه ي مردانگي از ياد رفت
خرمن صد عاطفه بر باد رفت
تا سخن از دين خدا ساز شد
پاي شغالان به وطن باز شد
در كف هر لوطي دجال وش
_طايفه ي بي هنر لوش و لش _
رشته ي تسبيح و تبسم گسست
چوبه ي تكفير به جايش نشست
****
بوسه بده بوسه كه بيگاه شد
كار من خسته فقط آه شد
بوسه بده بوسه كه من تشنه ام
زخمي نامردي صد دشنه ام
18 / 9 / 86

۲ نظر:

منیره حسینی گفت...

سلام

هرشب با گلی مصنوعی

به دیدار یک مرد خیالی می روم

ساعت ها

با پاهایی مصنوعی تر می رقصم

و بعد از یک سطر سانسور شده

بچه هایی طبیعی می سازم


دعوتید

مموش گفت...

درود
روان تر و زیبا تر از همیشه .
پاینده باشی برای فردا و فرداها